حكيم زجاجى
1094
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
كه باشد ، بگفتند برجاى خان * يكى گفت با مهتران ز آن ميان چو باتو به اين بوم نزديك شد * چو شب روز ما بين كه تاريك شد نشايد ز فرمان او سركشيد * ببايد شد و روى آن شاه ديد به كنكاج او بايد اين كار كرد * نشايد بدين كار انكار كرد . . . . . . . . . . . . . . . . . . شدن پيشباز * برفتند شهزادگان همچو باز چو نزديك باتو رسيدند تنگ * برفتند نزدش به صد بوى و رنگ يكايك بر شاه زانو زدند * پس آنگه به نزديك باتو زدند . . . . . . . . . . . بدانجاى و با تو . . . . . . * نشستند بر صندلىها ز پاى بخوردند ترغو و گشتند گرم * پس آنگه ز رخ درنوشتند شرم بگفتند باتوست اكنون بزرگ * دلش نيست در كار تند و سترگ بزرگ از تو كس نيست اكنون به سال * همايى ، برآور يكى پروبال بياراى گيتى به رسم و به راى * در اين كار برخيز و منشين به جاى بياراى تخت و برافراز تاج * كه از تو رسد بر فلك تخت عاج . . . . . . . . . . . سر افكند فرزانه پيش * همىبود آهسته برجاى خويش پس از ساعتى سر برآورد و گفت * كه با نامداران ، خرد باد جفت چو يزدان به ما داد ملك زمين * گشاديم بر بدسگالان كمين [ گرفتيم ] عالم به عون خداى * نهاديم بر چرخ گردنده پاى همه راست بوديم با يكدگر * از آن يار « 1 » ما بود پروردگار يكى دم دل ما دگرگون نبود * ز فرمان ما كس به بيرون نبود . . . . . . . . . . . . . . . . . باشد آيين ما * نگيرد كسى در درون كين ما به ما برنتابد فلك نيز دست * در اين دوده هرگز نيايد شكست دگر بعد از اين دل دگرگون كنيم * ز دل مهربانى به بيرون كنيم پديد آيد اندر ميان گفتوگوى * بيفتد يقين آب دولت ز جوى مرا مىرسد گفت ، اين تاج و تخت * بزرگى و خانى و اورنگ بخت بگفتند آرى ، تويى پادشاه * به هركس كه خواهى بده تخت و گاه
--> ( 1 ) بار ما بود پيروزگر